خودش گفته بود
هنوز نمی توانم نبودش را باور کنم. باور کنم که قول داده و به وعده اش عمل نکرده باشـد. گاهی شـب ها، سـاعت دوازده و یک بعـد نیمه شـب، وقتی همه خواب اند، از جایم بلند می شوم و به کوچه می روم. انتهای کوچه را نگاه می کنم شاید محمد از ته کوچه بیاید. خودش گفته بود بر می گردد...
ازکتاب عشق چرا ندارد-شهید محمد صاحب کرم
+ نوشته شده در جمعه یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 12:40 توسط مریم
|