باید برمی گشـتم خانۀ پدری. چیزی که وقتی به محمد بله گفتم، لحظه ای به ذهنم خطور نکرد. وقتی که ازدواج کردم، گمان می کردم اگر قرار اسـت روزی از خانۀ محمد بـروم، با کفن سـفیدم می روم. اما حالا داشـتم با لباس سـیاه از خانۀ محمد خداحافظی می کردم.

از کتاب عشق چرا ندارد-شهید محمد صاحب کرم