هیات
مهلا که کوچک بود با همان موتور توی زمستان هیئت می رفتیم. توی راه، حسین طوری رانندگی می کرد که پشت اتوبوس ها باشیم، این طور هم باد کمتری می خوردیم و هم گرمای اندکی از دود اگزوز نصیبمان می شد. اتوبوس سر هر ایستگاه که می ایستاد ما هم توقف می کردیم تا باز اتوبوس راه بیفتد.
ازکتاب روایت بی قراری
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 23:14 توسط مریم
|