خجالت
معمولاً برایم گل می خرید. حتی شده بود از توی باغچۀ خانه شان گل می چید و می آورد. از در خانه که می آمد داخل، دستش خالی بود. توی اتاق که می رسید، یک شاخه گل یا دسته گل کوچک از زیر کاپشنش درمی آورد و هدیه می کرد. می گفت خجالت می کشد بقیه ببینند.
ازکتاب دخترها بابایی اند-شهید جواد محمدی
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:19 توسط مریم
|