از شام بلا،شهید آوردند
به چشم هایش نگاه کردم،مبدرخشید
نمیشد توی چشم هایش نگاه کنی،خودم را بامرتب کردن موهایش مشغول کردم
گفتم فاطمه،مامان جان،یادت هست دفعه ی قبلی کی آمده بودیم فرودگاه؟
روزی که شهید مهدی اسحاقیان برگشته بود،بابا هم الان دارد همینطوری برمیگردد
بمیرم،دخترم فقط سرتکان داد که یعنی میدانم
ازگتاب دخترها بابایی اند-شهید جواد محمدی
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:51 توسط مریم
|