به چشم هایش نگاه کردم،مبدرخشید

نمیشد توی چشم هایش نگاه کنی،خودم را بامرتب کردن موهایش مشغول کردم

گفتم فاطمه،مامان جان،یادت هست دفعه ی قبلی کی آمده بودیم فرودگاه؟

روزی که شهید مهدی اسحاقیان برگشته بود،بابا هم الان دارد همینطوری برمیگردد

بمیرم،دخترم فقط سرتکان داد که یعنی میدانم

ازگتاب دخترها بابایی اند-شهید جواد محمدی