جان از بدن
محمد ساکش را داخل ماشین گذاشت و برگشت داخل خانه تا با من خداحافظی کند.
همه ی بغضهایم یکجا ترکید،التماس میکردم که لااقل توروخدا برای شهادت نرو
محمد خیلی باصلابت مرا دلداری میداد که آرزوم شهادته و برای شهادت میرم،توام صبور باش
و خودش را آرام و مهربان از من جدا کرد
من سدارشدن محمد را نمیدیدم اما بیرون رفتن جانم از بدن راچرا
ازکتاب قرار دربهشت-شهسد محمد استحکامی
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 15:31 توسط مریم
|