اولین قدم ها
یک آرزوی عجیب هم داشت؛ می گفت: «دوست دارم یه روزی بیاد که بَچَّه م، اوّلین قَدَماشو روی سنگ قبرم بذاره».
بعد از شهادت، وقتی علی اصغر راه افتاد یکهو یاد حرفش افتادم. سریع بردمش و گذاشتمش روی قبر محمدحسین. گفتم: «تحویل بگیر! اینم همون چیزی که خواسته بودی...»
ازکتاب حمزه
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 7:27 توسط مریم
|