امرزو داشتم کتاب حلوای عروسی رو میخوندم
مادرشهید توبچگی یه چشمشمون نابینا وسفید شده بود
عصری رفتم درمانکاه،یه باردار اومد،یه چشمش نابینا وسفید بود
گفت چوب خورده