قنداقه اش را میگرفت و میچرخاند و میگفت:این بچه یکی از همان سربازهای دز گهواره است که مرجع تقلیدمان نوید آمدنش را داد.

ازکتاب مهاجر سرزمین آفتاب-شهید محمدبابایی