بس نیست
آن روز تكيه داده بود به مخده. رفتم جلو. نشستم روبه رويش. آب دهانم را قورت دادم و پرسيدم: «اين همه مدّت، توی جبهه موندين، بس نيس؟!» زل زد به چشم هايم، من اماّ نگاهم را برگرداندم و خيره شدم به مهدی كه كنار اتاق خوابيده بود. دست هايم را گرفت. جواب داد: «اگر بشود نماز نخواند، می شود جبهه هم نرفت!»
ازکتاب جایش پیش خودم است-شهید قربان علی عرب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 16:37 توسط مریم
|