می گفت: «پسـرم! بمون پیش مادر و خواهـر و بـرادرت. مـن کـه نیسـتم، تـو مـرد ایـن خونـه ای. وقـت سـربازیت کـه رسـید، نوبـه ی خدمـت توسـت.» محمـد بـدون اینکـه تُن صدایـش تغییر کنـد، بـی اینکـه نگاهـش غیـظ داشـته باشـد یـا بخواهـد لجاجـت کنـد، نـرم و مهربـان حـرف مـی زد. بـه خنـده می گذراند گاهـی.

ازکتاب تنها گریه کن-شهید محمد معماریان