اگر می خواستم بروم خانهٔ مادرم، محمدحسین می گفت: «نوچ نوچ! شما اجازه ندارید!» می گفتم: «از کی؟» می گفت: «از بنده!» می گفتم: «برای چی؟» می گفت: «کلید که می ندازم توی در و می گم مامان! باید صدات توی خونه باشه و بگی جانم مامان!» مامانی بود؛ همه هم می دانستند. پایش را که می گذاشت داخل خانه، اولین کلمهٔ حرفش «مامان» بود. من را صدا می زد. می آمد توی آشپزخانه. کمی با موهایم ورمی رفت.

ازکتاب آرام جان-شهید محمدحسین حدادیان