بغض
مانی داشت با خودش باز ی میکرد
پدرشوهر داشت دنبال مدارکش میگشت، مانی رفت پیشش کیفشو بگیره
یه اخمش کرد
یهو دیدم مانی گریه کنان اومد پیشم،یه بغض گنده کرده بود که یهو ترکید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۲ ساعت 16:41 توسط مریم
|