مادرشوکت میگه ابوعلی سینا میره خونه یکی مریض ببینه

تا از در وارد میشه میبینه بوی شلغم میاد برمیگزده

صاحبخانه میگه چرا برگشتی؟

میگه خونه ای که شلغم داره طبیب احتیاج نداره