بنده
اتوبوس ساری نگه داشت مسافر سوار کنه.یکی از مسافرا که یه پسر با موهای بلوند رنگ کرده بود پیاده شد سیگار بکشه.
داشتم نگاش میکردم،گفتم چه شخصیت ضداجتماعی داره،خدایا کمکش کن.
اومدبالا سوار شد،صندلیش جلوی صندلی من بود
برگشت گفت صندلی مو یه کم بدم عقب ایراد نداره؟
گفتم نه
دادعقب،گفت اذیت نمیشی؟
گفتم نه
بعد گفتم چقدر زود قضاوت کردم.من خودم هیچ وقت از پشتی م اجازه نمیگیرم صندلیمو بدم عقب
بعد یاد مادرایی افتادم که بچه شون کلی ایراد داره،ولی ازشون دفاع میکنن و عاشقشن و هی خوبیاشو میگن.
بعد دیدم خدا که هزار برابر اون مادر بنده هاشو دوست داره،گفتم حتما و صدحتما خدا این بنده ش رو هم دوست داره و میخواست بفهمم خوبی هم داره.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 15:1 توسط مریم
|