خارش دندون
زندایی احمد میگه گاز استریل بخر،توش بادوم کوبیده بریز،بده مانی گاز بزنه
زندایی احمد میگه گاز استریل بخر،توش بادوم کوبیده بریز،بده مانی گاز بزنه
خاله زهرا به مانی میگه گوش مل ملی
میگه آقا ناصر خدابیامرز میگفته چسبو بده من بزنم گوش بچه
فاطی عمو مش سلیمان میگفت چه خوبه که مانی هی تف تفی میکنه
قدیما میگفتن آب دهان تیزه،بچه بخوره اسهال میشه
رفته بودیم خونه خاله زهرا
میگفت قدیم میگفتن مادر اگر بدونه درد دندون در آوردن چه طوریه...بقیه ش یادش نبود
بعد رفتیم خونه خاله کبری
فاطی عمو مش سلیمان میگفت مادر اگر بدونه درد دندون در آوردن چه طوریه ،پیرهنشو تو تنش پاره میکنه
دیروز یه مریض اومد پاتولوژی FD@C ش رو نشون بده
گفتم خوبه
بعد دوتا دستمال پارچه ای درآورد داد بهم،گفت خودم میبافم
به زهرا نشون دادم،میگه ااا این دستمال کلاته خی جی هاست
مانی رو میذارم تو رروروئک،یهو شزوع میکنه راه رفتن
انگار که یه ماهی رو بندازی توی تنگ،یهو شزوع میکنه چرخیدن دور تنگ
مانی سیب میگیره دستش،با دندوناش خورد میکنه
اگرددرشت باشه تف میکنه بیرون
زهرا میگه اگر خواستی سیب زمینی نگینی درست کنی بده مانی نگینی کنه تو سرخ کن
دیشب تو کشیک مرضیه اومد بهم سر بزنه
امیرطه بستری بود بخاطر دل پیچه
بهش گفتم نکنه از مهدکودک گرفته
گفت اره،اتفاقا هم کلاسیش هم تختیشه
یه موش اومده بود خونمون
زیر لحاف کهنه مون
مادرشوکت درحال راه بردن مانی
مانی جدیدا با بینیش تند تند نفس میکشه و شبیه حالت فین فینی میشه
مادرشوکت بهش میگه موش شده پسرم
بعد بهش میکه موش شو،اونم دستشو میذاره یه سمت بینیش،فشار میده و موش میشه
دیشب یه تورشن اوارین سیست بردم اتاق عمل
صبح رفتم پرونده ش رو دیدم؛دیدم هم محله ای مون هست
مانی داشت شیر میخورد
خوابش برد
حالا من بیکار شدم آپ میکنم
خونه زنعمو یه آبنبات های خاصی بود از روضه آورده بود و بخاطرش برای خودش دوباره چایی گذاشته بود حتی
علیرضا گفت این اسمش کسمک ه،برای گلستان و مازندران
دایی قنبر میگه ۲ونیم دادم دندان آخری رو درست کردم
دوستام گفتن مگر همین دندان برات بمانه،خونه و زمین که مال عباسه
به زنعمو میگم مانی عاشق ماسته
میگه چون یح یاییه
ننه هم خدابیامرز صبحانع ماست چکیده میخورد،منم عادت کرده بودم میخوردم،مادرم خدابیامرز میگفت ما ندیدیم کسی صبحانه ماست بخوره
به مادر شوکت گفتم
گفت اتفاقا زنعمواینا اگر از شب برنج میموند،صبحانه میخوردن،ننه میگفته ما ندیدیم کسی صبحانه برنج بخوره
فریبا عل ی میگفت بابام حسام بچه بود بهش میگفت از دور میای شبیه آقاهایی
گفت این سری بهش گفت هنوززم از دور میام شبیه آقاهام؟
گت نه دیگه،الان از نزدیکم آقایی
دیشب رفته بودیم خونه زنعمو
گفتم مانی کشک بادمجون میخوره
گفت قدیما میگفتن کشک برای بچه خبه،کرم رو میکشه
دیروز دایی قنبر اومده بود خونمون
میگفت دندونم سوراخ شده بود،دم صبح که هوا سرد میشه باد میپیچید توش درد میگرفت،بیدارم میکرد دبگه خوابم نمیبرد
رفتم درستش کردم،گفتم امشب دیگه راحت میخوابم .
فکر کنم توکل نکردم برای همین گوشم درد گرفت تاصبح نخوابیدم
صبح رفتم پیش الهه
گفتم کاش هیشکی مغازه ش نباشه،بعد کفتم امکان نداره،انجا همیشه شلوغه
رفتم دیدم شاگردش هست
بهش گفتم،خندید گفت پس شماها دعا میکنین یه هفته س مشتری نداریم؟
بعد گفت اتفاقا الان داشتم سرچ میکردم دعای رزق و روزی
بعد الهه اومد،بهش گفت یه چی آوردم برای مغازه و از تو پلاستیک یه وان یکاد که زیرش چشم نظر گنده بود آورده بود بزنن به دیوار
با الهام و مادرشوکت رفته بودیم خونه فریبا عل ی پور
آخرش پشت گردن مانی رو بوسید
میگفت مامانم میگه نباید پشت گردن بچه روببوسی،والا لجباز میشه
دیشب بعد ازشام داشتیم با مانی بذمیگشتیم پایین
پدرشوهرو الهام وعلیرضا ومادرشوکت برای مانی ذست تکون دادن بای بای کنن
مانی هم شروع کرد به بای بای
عصر با الهام رفتم خرید،اسنپ گرفتیم
راننده کلا داشت سبقت میگرفت و به سرعت نور رانندگی میکرد،با اینکه صندلی عقب بودم کلی ترسیدم
آخرش رفتم پیاده شم دیدم پشت صندلی جلو نوشته:لطفا درب بسیار آهسته بسته شود
روبیکا نصب کردم
یه قسمت داره شبیه اینستاگرامه،توش کلیپ هست،من گاهی فقط میرفتم کامنتای کلیپا رو میخوندم
رفتم یه کلیپ دیدم که بادکنک بود توش آب یخ زده بود.
کامنتاشو خوندم،یکی نوشته بودپستای روبیکا خیلی چرته،امان از بی اینستایی
یکی نوشته بود میایم روبیکا مجبوریم چیا رو نگاه کنیم.
به امین میگم اینام زخم خورده ان اینگار
داره برنامه کودک مل مل نشون میده
بچه ها دارن تو کوچه بازی میکنن
یکی زنگ زده خونه شون به مامانشون میگه بچه هاتون خیلی دارن سروصدا میکنن ،منکوچه پشتی ام،صداشون تا تو کوچه ما میاد،شاعرم ،هنوز تو مصرع اول موندم،نمیتونم بیشتر شعر بگم
برای مانی اسباب بازی لوله ای خریدم
توش فوت میکنم
از دستم میگیره،اونم فوت میکنه
این روزها مانی عاشق قوطی شامپوئه
که بذاذه تو دهنش
زنعمو برای مانی کیسه دوخته که توش برنج بریزیم بندازیم تو خورشت رنگ و طعم خورشت بگیره
خاله زهرا گردو و به داده بود مادرشوکت بیاره
توش یه ماغذ کوچولو بود،روش نوشته بود:مریم عزیز
با زنعمو رفتیم باتری خریدیم برای گلوکومترش
رمز کارتش ۱۳۱۶ بود
گغتم سال تولد کیه؟
گفت مادرم
صبح مامی چایی آورد
نصفشو خورده بوذم
نصفش تو لیوان بود.یهو مانی دستشو کرد تو لیوان
خدا رحم کرد داغ نبود